السيد محمد حسين الطهراني

190

امام شناسى (فارسى)

آلودگى و عيبى را از آنان زدوده و پاك و مطهر و مقدّس نموده است چنين نسبت ناروائى مده . عمر گفت : اى ابن عبّاس از نزد من برخيز و دور شو ، ابن عبّاس گفت : برمىخيزم ، و همين كه برخاست عمر از او خجالت كشيد و گفت : اى ابن عبّاس بر جايت بنشين ، سوگند به خدا من مراعات حال تو را مىكنم و دوستدار خرسندى تو هستم . ابن عبّاس گفت : اى امير المؤمنين ( اى عمر ) من بر تو حقّى دارم و بر هر مسلمان حقّى دارم ، اگر كسى حرف مرا شنيد و به كار بست و اندرز من در او اثر كرد خودش بهره و حظّ خود را دريافت كرده است ، و اگر نشنيد و به نظر بىاهميّتى تلقّى كرد خودش حظّ و بهرهء خود را ضايع كرده است » . و همچنين از احمد حنبل روايت است با سند خود از عمرو بن ميمون : قال : انّى لجالس الى ابن عبّاس اذا اتاه تسعة رهط فقالوا : يا بن عبّاس : امّا ان تقوم معنا و امّا ان يخلوّنا هؤلاء ، قال : بل اقوم معكم ، قال : و هو يومئذ صحيح قبل ان يعمى ، قال : فابتدؤا فتحدّثوا فلا ندرى ما قالوا ، قال : فجاء ينفض ثوبه و يقول : افّ تفّ وقعوا فى رجل له عشر خصال - الى قوله - و اخذ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم ثوبه فوضعه على علىّ و فاطمة و حسن و حسين و قال : « إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً » « 1 » . عمرو بن ميمون مىگويد : « من در نزد ابن عبّاس نشسته بودم ، ناگهان جماعتى كه نه نفر بودند وارد شدند و گفتند : اى ابن عبّاس يا با ما بيا در مكانى خلوت و يا افرادى كه در اينجا هستند بگو بروند و ما تنها با تو مذاكره داريم ، ابن - عبّاس گفت : بلكه من با شما در جاى خلوت مىآيم . و در آن وقت ابن عبّاس نابينا نشده و چشمش صحيح بود ، مىگويد : ابن عبّاس رفت و آنها با ابن عبّاس به صحبت و حديث مبادرت نموده مطالبى گفتند كه ما ندانستيم چه بود ، امّا همين كه ابن - عبّاس نزد ما آمد ديديم جامهء خود را ميتكاند ( كنايه از برائت و بيزارى گفتار آنان است ) و مىگويد : افّ و تف ، اينها عيب مردى را مىگويند كه ده خصلت بىنظير خدا به او عنايت نموده است ( آنگاه ابن عبّاس يكايك از آن صفات و مزايا را مىشمرد ) تا آنكه مىگويد : و رسول خدا لباس خود را برداشته و بر سر او و فاطمه و حسن و

--> ( 1 ) « مسند » احمد حنبل ج 1 ص 321 الطبع الاوّل ، و « الرياض النضرة » للمحبّ الطبرى ج 2 ص 269 و « مجمع الزوائد » ج 9 ص 119 .